نیمه اول ماه پانزدهم و نوروز
پسر عزیز مامان، عید قشنگمون تموم شد و یک هفته هم ازش گذشت، و من تازه امروز وقت کردم تا بیام و برات بنویسم






. از روز دوم عید سرما خوردی :-((((( و من خودم برات دارو درمانو شروع کردم.....چون دوست ندارم واسه یه سرماخوردگی ساده بری دکتر، و اونجا ده جور مریضی دیگه بگیری
. یه سه چهار روزی هم مریضیت طول کشید و ما توی این چند روز زیاد بیرون نرفتیم تا تو بهتر استراحت کنی، از طرفی هوا هم سرد و بارونی بود...
. حالت که بهتر شد یه روز رفتیم بینالود که هم بابا به کاراش برسه، هم ما یه خرده بگردیم و تو برای اولین بار، توی شهرک صنعتی چند تا سگ از نزدیک دیدی و با این که همشون سگای نگهبان بودن و با نزدیک شدن ما کلی سر و صدا کردن، ولی تو اصلا نترسیدی و کلی هم خوشت اومده بود و دوست داشتی بری نزدیکشون و باهاشون بازی کنی، پسر شجاع من :-)))
. در مسیر بینالود


. یک روز در پارک ملت




. توی عید برای اولین بار بردیمت شهر بازی توی ویلاژ توریست که خیلی خوشت اومد، هر چند که وسایل بازی مناسب سن تو خیلی کم بود



. یک روز دیگه توی پارک ملت



. یک شب در رستوران سنتی (پسر کو ندارد نشان از پدر....)

. هنوز دست از پاخوردن بر نداشتی


. یک بار توی رستوران، میز کناریمون یک خانوم و اقا نشسته بودن که تو ول کنشون نبودی، مدام نگاشون می کردی تا باهات دوست بشن و بازی کنن..... و از بد حادثه خانوم و اقا اصلا حوصله نداشتن و نگات نکردن :-(((( ولی تو عزیزدل مامان خسته نشدی و تا اخرین لحظات هم دست از تلاش برنداشتی، فدات شم پسر خوش اخلاق من :-)) این هم چند تا از عکساشه











. سیزده به در هم تصمیم گرفتیم سه تایی بزنیم به کوه و کمر، که کجا بهتر از کلات نادر؟ شب قبل کلی خوردنی خوشمزه از رستوران لبنانی گرفتیم که مجبور نباشیم غذا درست کنیم، غذای تو رو هم حاضر کردیم و روز سیزده، بعد از این که از خواب قبل از ظهرت بیدار شدی، رفتیم طرف کلات، و یه جای خیلی قشنگ، مشرف به دره که پشتش هم یه کوه صخره ای بود نشستیم....

. این هم گوشه ای از دژ خدای افرین نادر

. توی راه برگشت هوا یه دفعه خیلی گرم شد، از طرفی هم که یه 5-6 ساعتی از خواب تو گذشته بود و حسابی بی حوصله شده بودی ،برای همین کنار اوتوبان دوباره اتراق کردیم و برای اولین بار بعد از ماهها بدون کلاه و لباس گرم اوردیمت بیرون که انگار خیلی خوشت اومده بود و حسابی زیر افتاب بازی کردی :-))


. یکی از اسباب بازیهایی که عید برات خریدیم حباب سازه که بابایی خیلی دوستش داره و مدام داره باهاش بازی می کنه ....... اگه می دونستم زودتر از اینا، کادوی تولد براش حباب ساز می خریدم:-)))



. اما بریم سر کارا و تغیرات این مدت :
. مهمترینش اینه که داری دوتا دندون دیگه در می یاری، دو تا دندون از دو طرف و دیگه پسر 6 دندونه ما تبدیل به یک پسر 8 دندونه می شه :-)))
. بدون این که از جایی بگیری، پا می شی، اوایل وقتی این کارو می کردی ما بهت می گفتیم: قهرمان ... قهرمان و تو هم ذوق می زدی و دستاتو قهرمانانه بالا می بردی، حیف که ازش عکس ندارم، خیلی بامزه بود :-))))
. خیلی حرف می زنی.. البته با زبون خودت و وقتی ما اداتو در می یاریم خوشت می یاد و می خندی
. حرف زدنت خیلی با تکون دادن دست همراهه، نمی دونم از کجا یاد گرفتی؟؟؟؟؟؟
. همش می گی دو ده، دو ده
. توی پارک که گلا رو که بهت نشون دادم و گفتم گل، تو هم گفتی دو
. بعضی وقتا توی پارکینگ یه گربه هست که می یاد جلو و میو میو می کنه و وقتی می گم پیشی چی می گه ؟؟ می گی : مووو
. این روزا خیلی می ری جلوی اینه و محو خودت می شی!!!!!!
. از مبل بالا می ری ( 10 فروردین)
. تازگی به بابات می گی دادا یا گاگا و فقط در موارد اضطراری بابا صداش می کنی
. خیلی علاقه داری فیلمای خودتو نگاه کنی
. رنگ قرمزو یه مدته می شناسی و قبلا که نشون می دادی می گفتی ق، خواستم رنگ ابی رو هم بهت یاد بدم که انگار تو فقط از کلمه ابی خوشت اومد و بعد از اون هی رنگ قرمزو نشون می دی و می گی ابه، هر چی هم بهت می گم این قرمزه..... فایده نداره، خلاصه که فعلا همه قرمزا ابه هستن :-)))
. به تلفن زدن بابات خیلی حساسی و هر جا که ره تا با تلفن صحبت کنه، تو هم حتما دنبالش می ری..... در کل هر کسی زنگ بزنه باید با تو صحبت کنه و گرنه ناراحت می شی، جالبه که کاملا می فهمی که چه زمانی دارن با تو صحبت می کنن و کی حرف دیگه می زنن
. خیلی از حرفای ما رو می فهمی و خودت هم خیلی وقتا منظورتو به ما می رسونی
. شدیدا به من وابسته شدی.... مخصوصا از خواب بعد از ظهر که پا می شی فقط می چسبی به من و حتی بابایی هم جرات نداره بهت نزدیک بشه :-)))))))
. بعضی وقتا تشنگیتو نشون می دی، به شیشه شیرت یا یخچال اشاره می کنی، گاهی اب هم می گی
. چند وقتیه علاقه داری توی افتاب بشینی و با سایه خودت بازی کنی و یا شعاع نور رو بگیری :-)))
. بابایی انگشت اشارشو طرفت می گیره و می گه ساکتتت و تو هم اداشو در می یاری و می گی داده
. برات لاک پشت شلمن خریدیم که اوایل توی اتاق تاریک که روشن می کردیم، می ترسیدی، کم کم داری بهش عادت می کنی
. خیلی چیزای دیگه یادم رفته که به مرور که یادم اومد اضافه می کنم....... معمولا هر روز می بریمت پارک ملت، که از قسمت فواره های ابش خیلی خوشت می یاد:-)))






. هنوز هم دوست داری پاتو روی میز بذاری (رستوران نسیم لبنان)


. عاشق پشت سرتم با اون موهای فرفری

. بابایی چند شب سعی می کرد ساعت خوابتو عقب ببره که منصرفش کردم، اینجا تازه ساعت 11 شب اوردیمت بیرون ( کی اف سی )

















نیمه اول ماه پانزدهم و نوروز 
